![]() |
![]() |
|
| پایگاه اطلاع رسانی مربوطی |
|
گـمـشـده ی طـایـفـه ی آجـی مَـنَـّبـی کیست و کجاست ؟ محمد نوری معروف به محمد نورا فرزند مرحوم خواجه نوراالدین معروف به خواجه نورا یا حاجی نورا می باشد . شاید همشهریان بالای شصت سال ایشان _ محمد نوری معروف به محمد نورا_ را دیده و یا نام ایشان را شنیده باشند برادر مرحومان حاجی صالح ، حاجی یوسف و حاجی امین .
داستان زندگی پر رمز و راز و زوایای پنهان و پیچیده زندگی این مرد را کمتر فرد کهنه ای می داند . تاریخ روستای کهنه تاکنون شاهد ناپدید شدنهای بینشان از چندین همولایتی گمشده ی بی نام و نشان است که شاید دیگر هیچ امیدی به بازگشت آنها به زادگاهشان نباشد .
طبق شنیده ها اکثر این رفتگان از دیار ، به دلیل اختلافات خانوادگی بوده است . محمد نورا یکی از این گمشدگان از طایفه ی آجـی مَـنَـّبـی ( حاجی محمد نبی ) می باشد . محمد نورا در عنفوان جوانی دلبسته ی دختر عموی خود بی بی شا دخترِ هاشم محمدنبی که بسیار جوان و زیباروی بوده ، می شود . این درخواست با مخالفت پدرش رو به رو می شود . چرا که پدرش در زمان خود و نسبت به بقیه ی همقطارانش ثروتمند تر و دارای زمین و نخلستان های زیادی بوده است ، صلاح در این می بیند که برای فرزند ارشدش ( محمد ) دختری از خانواده ای برایش به همسری گزیند که از لحاظ مالی همقطار خانواده اش باشد . قرعه به نام فاطمه دختر مرحوم ملا محمود خادمی معروف به دادا می افتد و با هر ترفندی به عقد و نکاح پسرش در می آورد . ملا محمود خادمی از مردان باسواد ، قرآن خوان ، دارای دانش و اطلاعات دینی خوبی هم بوده است . طبق اسناد موجود، قرآنی خطی به قلم پرتوان ملامحمود سال ها در مسجد جامع قدیم کهنه استفاده می شد که بعدها این نسخه ی ارزشمند گم می شود . ملا محمود خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را در زمانی به دخترش یاد می دهد که هیچ دختری در روستای کهنه سواد خواندن و نوشتن را نمیدانسته و این باسواد بودن نیز مزید بر دلیل انتخاب برای ازدواج بود چرا که به قول حاجی نورا ، همسر پسرش قادر به خواندن نامه ، اسناد ، قواله ها (قباله ها ) در روستا بوده است . گرچه فاطمه خادمی به دلیل باسواد بودنش یک سر و گردن بالاتر از دختران آن زمانه بوده ، ولی محمد نورا این انتخاب پدرش از چنین خانواده ای با هر امتیاز و مزیتی را به فرمان دل ، خوش نمی آید و چنانچه ذکر گردید وی سخت عاشق و خواهان بی بی شا دختر زیبای عموی خود بوده و تاب و توانِ دل از این دلدادگی را بر خود روا نمی دارد .
از اینجا ناسازگاری ها و قهر با پدر و رفتن ها و تنها گذاشتن همسری تحمیلی آغاز می گردد . ابتدا به خدمت سربازی می رود . گویا در پاسگاه ها یا پادگان های نظامی یزد و پا مکان های دیگری مشغول به خدمت می شود و در آنجاها با قرائت و دید جدیدی از دین اسلام یا دین دیگری آشنا می شود . این قرائت جدید باعث می شود در معدود دفعاتی که برای مرخصی به روستا باز می گردد ، سبب بحث های تند با مُـلـّاها و قرآن خوان ها و پیش نمازهای آن زمان می شود . این بحث ها از یک طرف و از طرف دیگر ارتباط دوستانه و مکرر محمد نورا با یکی از معلمان آن زمان روستای کهنه به نام افلاطون یزدانی از زرتشتیان اهالی یزد ، باعث می شود شک و تردیدها در مورد گرویدن محمد نورا به دینی یا باوری غیر از دین اسلام تقویت گردد که همین اتهام باعث شکاف بیشتری در اختلاف حاجی نورا که مردی معتقد و خیراندیش بوده با پسرش محمد شود . گرچه محمد نورا با افرادی مانند مرحوم محمد درویشعلی که نسبت خویشاوندی و نشست و برخاست داشته ، مرتب به قرائت قرآن مشغول می شده بودند . اختلاف تا جایی پیش می رود که محمد نورا از ارث و میراث پدری بی بهره می شود و مجددا برای مدتی از زادگاه و خانواده اش دور می شود . در زمان غیبتش همسرش از وی طلاق غیابی می گیرد و به زندگی دیگری می پیوندد . بی بی شا نیز با حاج عبدالله قوام الدین ازدواج می کند که عمر کوتاهش مهلت به او نمی دهد و در عنفوان جوانی چشم از جهان فرو می بندد .
آخرین باری که محمد نورا به زادگاهش برمی گردد ، در نیمه ی دوم دهه ی چهل ، و به احتمال زیاد ، سال یکهزار و سیصد و چهل و هفت ( 1347 ) بوده است . در این مدت اقامتش در روستا ، دوباره به دلیل اوج گرفتن اختلافات خانوادگی بین پدر و برادرانش با وی ، به حالت قهر از خانه ی پدری به خانه خواهرش ( مادر روح الدین و مرحوم شرف الدین خوشبخت ) می رود و مدتی از آخرین اقامتش را در آنجا و حدود پانزده روز هم در خانه محمد نبی (فتح الله ) که در آن موقع اولین فرزندشان ( ابراهیم ) تازه متولد شده بود ، می گذراند . در یک بعد از ظهر محمد نورا از آقای عبدالله آزادی می خواهد که با ماشین جیپ او را به شهر لار برساند . به شهر لار که می رسند ، محمد نورا با دیدن یکی از دوستانش در پیاده رو، از آقای آزادی می خواهد که ماشین را نگه دارد ، پیاده می شود و دوست صمیمی اش را گرم در آغوش می گیرد . هر دو از خوشحالی دیداری مجدد ، اشک شوق از چشمان شان سرازیر می شود که نشان از دوستی دیرینه ، عمیق و صمیمی آنها می داده است . بعد از مدتی خوش و بش گرم ، محمد نورا کرایه را می پردازد ، کیفش را بر می دارد و از عبدالله آزادی خداحافظی می کند و با دوستش می رود و دیگر هرگز به زادگاهش برنمی گردد . نشانه هایی از وی عمدتا در شهرهای یزد ، شیراز ، تهران و بندرعباس دیده می شود . اما کشور قطر و شهر دوحه را می توان آخرین پناهگاه محمد نورا دانست . کهنه ایهایی که برای امرار معاش در دوحه بوده اند ، بارها و بارها وی را دیده اند . دیدارهایی در حد احوالپرسی های ساده و تعارفات معمولی و روزمره . از افرادی که توانستند از نزدیک وی را ملاقات نمایند دو برادر زاده ی وی مرحومان محمدنور نوری ( حاجی یوسف ) و مرحوم ابراهیم نوری ( مرحوم حاجی امین ) بوده اند . این دو مرحوم بارها عموی خویش را به راهنمایی افرادی که با محمد نورا آشنایی داشتند ، از نزدیک دیدند . در یکی از ملاقات ها آقای منصور منصوری به اتفاق مرحوم محمدنور نوری ( حاجی یوسف ) در منطقه ی غانم در شهر دوحه که نزدیک به محل سکونت محمد نورا بوده در زیر درختی که در تصویر ملاحظه می نمایید ، انجام می گیرد ،
این دو نفر به همراه یکی از دوستان محمدنورا حدودا دو ساعت در زیر این درخت با نشستن بر روی نصفه ای از یک بلوک سیمانی بدون هیچگونه پذیرایی از طرف عمویشان به صحبت مشغول می شوند . طبق انتظار صحبت های محمد نورا به گله و شکایت از راه و روش پدرش ، سراغ و احوالپرسی از اقوام و همسن و سالانش اختصاص می یابد . در این مدت نسبتا طولانی وی هیچ گونه تعارفی مبنی بر دعوت یا پذیرایی از مهمانانش با توجه به اینکه خانه مسکونی اش نزدیک همین درخت بود ، دیده یا شنیده نشد که نشان از عدم علاقه اش به بستگان نزدیکش و یا زادگاهش دارد .
منطقه محل سکونت محمد نوری در دوحه قطر محمد نورا در قسمتی از صحبت هایش ، اشاره ای می کند به اینکه وی عضو فعال انجمن و صندوق خیریه ای است که در آلمان، آمریکا، اسراییل، تهران و شیراز شعبه هایی دارد که این صندوق موظف است در قبال مبلغ ناچیزی که هر عضو به صورت ماهانه به این صندوق کمک نماید ، خدماتی از قبیل، مسکن، ازدواج ، درمان ، بازنشستگی، مراقبت و ... به اعضایش ارائه نماید . از آن زمان به بعد اطلاع موثقی مبنی بر زنده یا مرده بودن محمد نوری فرزند حاجی نورالدین در دسترس نیست . با توجه به این که وی فرزند ارشد این خانواده بوده ، تقریبا با اطمینان می شود حدس زد که دیگر در قید حیات نباشد . ابهامات زیادی مبنی بر این که آیا واقعا وی به دین دیگری غیر از اسلام گرویده باشد یا آیا توانسته خود را قانع به ازدواج با دختر دیگری غیر از دختر عمویش بی بی شا نماید ، اگر ازدواج کرده باشد ، فرزندان و نوه هایش کجا هستند ، شغل وی چه بوده است و چگونه امرار معاش می نموده و .... وجود دارد . با تشکر از همه ی عزیزانی که در نوشتن این زندگینامه ما را همراهی نمودند و به دلیل کثرت اسامی ، معذوریم از آوردن نام تک تک این بزرگواران . |
|
+ نوشته شده در
جمعه ۱ بهمن ۱۳۹۵ساعت 19:46 توسط مرتضی اسماعیلی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پایگاه اطلاع رسانی مربوطی ( کهنه اوز ) از شهریور 1386 کار خود را آغاز کرد و تا کنون با همکاری بی وقفه نویسندگان خود به فعالیت ادامه داده است.در این پایگاه خبری اخبار روستای کهنه , شهرک توحید , اوز و سایر روستاهای شهرستان اوز , شهرستان لارستان و حومه را پوشش خبری می دهد.اخبار و مطالب خود برای درج در این پایگاه خبری می توانید از طریق شماره های واتس آپ درج شده و یا از طریق ایمیل ارسال نمایید.ممنون از همراهی شما بازدیدکنندگان عزیز
نشانی ما در اینستاگرام : @marbootii کانال پایگاه اطلاع رسانی مربوطی در تلگرام : https://telegram.me/marbooti *********************** نویسندگان: مصطفی رضایی : mostafa_rezaea@yahoo.com ___×××___ مرتضی اسماعیلی ___×××___ عارف حاجی پور : aref_hajipor@yahoo.com ___×××___ شماره واتس آپ ما (whatsapp ) : مصطفی رضایی ۰۹۳۷۳۷۴۵۰۱۱ عارف حاجی پور ۰۹۳۷۰۸۷۴۹۲۲ ------------------------------------ کانال ارتباطی ما در تلگرام : https://telegram.me/marbooti |
| نویسندگان |
|
مرتضی اسماعیلی مصطفی رضایی عارف حاجی پور |
|
RSS
|